گوشه گیر
  
 
 
آبان 1384
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
 
آرشیو

ماورای طبیعت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 28 مرداد ماه سال 1383
مکالمه های جالب

این مکالمه ها واقعی هستند...خودم بودم اونجا

دوستم: اسم بابات چیه؟
من: عباس
اون: پووفففففف
خیلی آشکارا مسخره کرد٬ با اینکه یعنی الکی جلوی دهنشو می گرفت که نخنده
؟من: اسم بابای تو چیه؟
اون: جعفر

خداییش حقش بود همون جا هِررر می خندیدما..اما انگار هیچ موقع اسم ها برام مهم نبودن

قراره عروس یه خونواده ای بشه
عروس: مادر جون شما که نمی دونین...ما تو خونمون همه اهل کتاب خوندن هستن....هر کمدی رو باز کنی...حتی تو دکورها کتاب پیدا می کنین
مادر داماد: نه عزیزم ببین٬ مث اینکه تو متوجه نشدی عزیزم...این چیزها تو خونوادهء ما نیست الهی قربونت برم
عروس: خوب من رو حساب خونهء‌ خودمون یه کتابخونه می خوام ما زیاد به ظواهر توجه نمی کنیم
مادر داماد: مادر جون ببین٬‌تو الان داری وارد خونوادهء ما میشی...باید یاد بگیری عزیز دلم...من همیشه توی خونه می خوام کریستال و نقره و اینها باشه...توی دکور جای این چیزهاس...به فکر کتاب و اینا نباش عزیزم

خداییش یه مشت هم باید حواله خانمه می کردیم

میگما...من خیلی می ترسم...کمتر از یه ساعت دیگه مونده  تا لحظهء فشار...هول و ولا منو کشته جون تو


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 100772


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها