| |
| شنبه 22 اسفند ماه سال 1383 |
|
انسان بالغ در تنهایی خویش شاد است تنهایی اش همچون ترانه ای خوش است تنهایی او یک جشن است . او کسی است که میتواند با خودش شاد و خوشبخت باشد ، تنهایی او به معنایی غریبی و بی کسی نیست تنهاییش مراقبه و خلوت کردن با خود است من تنها نیستم در خلوتم اسیرم ، امروز نه تنها اسیر این تنهای ام که مانده اسارت خاطرات شبانه های تو هستم. آنشب وقتی ساده ، صادقانه های قلب مرا دروغ انگاشتی عهد کرده بودم : که دیگر نبخشمت ، نبینمت. آمدی باز سراغم دیدمت. بخشیدمت.
چگونه کابوس تو را به رویا تبدیل کنم. تو که باز رفتی و من عهد کردم ، نمی بینمش ، نمی بخشمش مرا با تنهایی و هوای خود تنها بگذار برو و آنقدر برو که در خیالاتت نقطه ای بیش نباشم تا نیازاری مرا با وجود خالی از وجودت. تو نمی فهمی اندوه مرا . . .
|
|