| |
| پنجشنبه 5 آبان ماه سال 1384 |
| آن شب را نازنین به یاد داری؟ |
آن شب را می گویم آن شب که لبت را مهیای بوسهء من کرده بودی و من مشتاق بوسه بودم. اما لبان من زخمی بود و ترک داشت و من هراسان بودم که مبادا لبانت به بوسه ی من خونین شود! آن شب که آغوشم را پذیرای وجودت کرده بودم وتو چه مهربان سرت را بر سینه ام گذاشته بودی از عشق می گفتی و دستان من .......
آن شب که من محروم مانده بودم از بوسه ای بر لبانت تو به گونه ی من بوسه ای زدی و هنگام بوسه ، اشکی از گوشه ی مژگانت بر گونه ام فرو چکید!!!
دلم را لرزاندی و چشمانم را بارانی کردی!
به یاد داری برای چه گریستی آن شب؟ هرگز به من نگفتی و هراس را در دلم کاشتی!!!
هراس از جدایی ، از فراغ ، از بی تو بودن! و اکنون آن هراس به واقعیت بدل شده است.
اکنون ای نازیننم می فهمم برای چه آن شب گریستی ! و برای چه آن شب مرا بی خبر از رنج دلت رها کردی و دیگر ندیدمت!!!
تو به درستی نشانه ی زخمی را که بر لبانم بود را دریافته بودی. تو فهمیده بودی که آن زخم از چه روست ! اکنون که آن زخم التیام یافته زخم دلم چرکین شده.
نازنین من به یاد آن اشکی که بر گونه ام فروچکید هر شب به تماشای شمایل تو از پشت رودی که بر دیدگانم جاری می شود می نشینم! و خوب دریافته ام برای چه آن شب گریستی !
تو دلنگران فراغ بودی و من چه دیر دریافتم! آه چه دیر ...! ناز من به کدامین سو رفتی؟
همای اوج سعادت به ام ما افتد / اگر تو را گذری بر مقام ما افتد حباب وار براندازم از نشاط کلاه / اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد شبی که ماه مراد از افق شود طالع / بود که پرتو نوری به بام ما افتد ببارگاه تو چون باد را نباشد بار / کی اتفاق مجال سلام تو افتد چو جان فدای لبش شد خیال می بستم / که قطره ز زلالش به کام ما افتد خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز / کزین شکار فراوان به دام ما افتد بنامیدی از این در مرو بزن فالی / بود که قرعهء دولت به نام ما افتد زخاک کوی تو هرگه که دم زند حافظ / نسیم گلشن جان در مشام ما افتد
|
|
| |
| یکشنبه 17 مهر ماه سال 1384 |
| مرگ |
| مثل برق میگذرد...مثل صحنههای تکه تکه شدهء یک فیلم...بدون صدا،در سکوت،در بیقراری و وحشت و اضطراب از پایانی که زود میرسد...انقدر زود که نمیدانی چکار میتوانی انجام دهی...تنها چیزی که دلت میخواهد این است که این زمان بیرحم لعنتی لختی بایستد و بگذارد کمی،فقط کمی بیشتر بنوشی...تشنهام،آب هست و من نمیتوانم بنوشم...آب هست و من مثل ماهی کوچمثل برق میگذرد...مثل صحنههای تکه تکه شدهء یک فیلم...بدون صدا،در سکوت،در بیقراری و وحشت و اضطراب از پایانی که زود میرسد...انقدر زود که نمیدانی چکار میتوانی انجام دهی...تنها چیزی که دلت میخواهد این است که این زمان بیرحم لعنتی لختی بایستد و بگذارد کمی،فقط کمی بیشتر بنوشی...تشنهام،آب هست و من نمیتوانم بنوشم...آب هست و من مثل ماهی کوچکی دارم جان میدهم...دارم میمیرم و آب همین نزدیکی،همین دوقدمی من دارد از زمین میجوشد.چرا کسی مرا به یک جرعهء زندگی بخش مهمان نمیکند؟دارم میمیرم،چرا کسی مردنم را باور نمیکند؟کی دارم جان میدهم...دارم میمیرم و آب همین نزدیکی،همین دوقدمی من دارد از زمین میجوشد.چرا کسی مرا به یک جرعهء زندگی بخش مهمان نمیکند؟دارم میمیرم،چرا کسی مردنم را باور نمیکند؟ |
|
| |
| دوشنبه 14 شهریور ماه سال 1384 |
| غمنامه |
یک سال گذشت.یک سال از اون کابوس وحشتناک گذشت و من همچنان مزه ی تلخ جدایی رو هر لحظه حس میکنم.ام نه .......... اشتباه نکن.......جدایی از تو که یک سال از آشنایی گذشته نه......... جدایی از کسی که هر روز و شب فریاد میزنم تمام من فدای تو........... دوستت دارم
|
|